پیراهن چهارخانه ای

نامه ات در جیب پیراهن چهارخانه ای شده پنهان

به سویت پرواز کند و

رساند به تو سالمان.

اما من می هراسم از تفتیش آن پیراهن

از اینکه پیراهن نیز بترسانند و  ز یاد ببرد نقل واژگان.

از این می ترسم که آنگه که رهایش کنند

پر کشد گریزان

عهدش که "برنخواهم گشت"

وجودم می کند لرزان.

اما در فقدان نامه

پیراهن چیست جزیک جامه؟

بدون هویت و نشان سیر می کند در انبوه توده ها سر در گریبان و به دام آنان که نشسته اند در کمین افتد

و آقای رییس

حرمت و کرامتش  ب  د  رد. پیراهن می گرید و زوزه می کشد...اما

فریاد رس ی نیست.

فریاد می زند: " این نارواست، یاریم دهید!کمک، ای جهانیان"! و سپس شحنه ها و افسران بر سرش ریزند

و می زنند و شاید چندتایی هم شل کنند بند تنبان.

و اینچنین،

پیراهن ارج دیده و اینک ارج دریده ام دگر بار افکنند به زندان.

و متهمش کنند به "دشمنی با حکومت."

 

و من همچنان نامه ات را می نگارم:

یا به دستت می رسد یا در پیراهن فراموش شده و

تا ابد گم می گردد.

............

بانوی جوان من،

گل سرخ دلبرم: به توست که نامه می نگارند زندانیان

از همه سو در حصار سربازان. سالمت می کند و دلتنگ توست تو، ترانه ای حک شده بر دیوار زندان

تو، ای قفل بندرها تو، ای قفل بر دروازگان ای کتمان کننده زمین

محبوس کننده انسان ای سرکوب کننده حقیقت

ای نافی بانگ اذان ادامه می دهی تا نماند

جزچنگال غوالن، برآب کننده امید

و برهم زننده رویاهایمان.

نماند چیزی جز آسیاب های غران

و روبه پلید مکار. فقط کمی ایمان نیاز است تا بازگردد

صبح طالع و درخشان.

 

تا با دیگر سبز و باور شوی

تا آتش تو بسوزاند النه بزدالن.

سالمت باش ی ماهروی من.

ای آخرین پیرزن و نخستین زن جوان

در نظر مادر زمان. و در نهایت، تو را دوست دارم تورا دوست دارم، اگر زندانی عاشق تو ام در آزادی حتی انگاه که سرسختانه

با من مخالفی

هنوز هم دوستت دارم. نامه عاشق تو، آن زندانی

اینگونه یابد پایان

در محاصره سربازان—

چکمه ها در همه جا،

دیوارها و سربازان.

البحيرى 6/27 طرة